X
تبلیغات
رایتل

سپهر

امروز بابا امیر ساعت سه و نیم بعد از ظهر از دانشگاه اومد ولی گل پسر خواب بود . سپهر به محضی که از خواب بلند شد و باباشو دید بغض کرد و یه گریه ای هقهقی راه انداخت که نگو و نپرس دلش واسه باباش تنگ شده بود و این اولین باری بود که اینجوری بغض می کرد . و من بدجوری دلم واسش سوخت و من و بابایی با همدیگه کلی باهاش بازی کردیم تا آروم شد و خندید.

نظرات (2)
آفرین سپهر گلی که میره پارک بازی می کنه و خنده رو هم هست.
آخی که دلش برا باباش تنگ میشه.
پاسخ:
مرسی دایی
آخه چی کار کنم دلم واسه بابام زود زود تنگ می شه
امتیاز: 0 0
مامان لیلا چرا دایی بهروز کامنت میزاره تایید نمی کنی؟
امتیاز: 0 0
نظرات شما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل : (پنهان می ماند)
وب/وبلاگ :