ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وروجک 18 ماهم

پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391 10:57 PM نویسنده: سپهر چشمبراه نظرات: 0 نظر چاپ

هجده ماهگی دردونه

پسریم خیلی شیرین شده و کارای بامزه ای میکنه و چند تا کلمه هم بلده و اگه هم بلد نباشه و بگی اینو بگو نواشو درمیاره خلاصه کم نمیاره ....

هدیه (ادی) مبینا (منا) هادی (ادی) امینه (امنه) عباس (عبا) هما(عما) امیر (انی ) بخوری (اخایی با حالت سوالی ) آب بده و مامان و بابا و ... که از قبل بلد بود و می گفت

اسم اطرافیانی که باهاشون در ارتباطه رو می دونه و وقتی اسمشونو میاری و می گی کجان بهشون اشاره می کنه . وقتی میخواد کاری کنه و یک دو سه رو می گی یه چیزایی دنبالت می گه و خیلی ذوق می کنه و ازت میخواد دوباره بشماری و وقتی می گی یک دو سه بدو می دوه و منتظر شمارش بعدی برا دویدن می شه بازی کلاغ پر و عمو زنجیر بافت رو دوست داره و وقتی می گی کلاغ پر و اگه یکم مکث کنی میگه ماما بعد دستشو می بره بالا تا من بگم پر .دویدن روی جاهایی که شیب داشته باشه رو خیلی دوست داره .

وقتی میگی عشقت کیه می گه ادی ( منظورش خاله هدیه ) میگی چند تا دوستش داری می گه ده

ارتباطش با بچه ها خوبه و تو ارتباط برقرار کردن هم راحته فقط با پسر دایی رئوف آبشون تو یه جوی نمیره و با هم دعواشون می شه که اونم امیدوارم در آینده حل بشه و بتونن دوستای خوبی واسه همدیگه باشن ولی بازی کردن با بچه هایی که کمی از خودش بزرگترن رو بیشتر دوست داره . برا دختر خاله اش مبینا خیلی ذوق می کنه و اونو خیلی دوست داره.

پارک رو هم خیلی دوست داره و اونجا خوب سرگرمه و بازی می کنه

راستی یه چند مدته که علاقه زیادی به سوئیچ پیدا کرده و وقتی میخواستیم با من یا بابایی جایی بره اگه سوئیج دستمون بود میخواست دست خودش باشه و واسه گرفتن اون گریه می کرد خلاصه سر این موضوع حسابی کلافه می شدم تا اینکه مامان فاطمه یک سوئیچ که صاحبی نداشت رو به جا کلیدی وصلش کرد و بهش داد و خیلی خوشحال بود و هر جا می رفت دستش بود و موقع خوابیدن من از دستش جدا می کردم دوباره فرداش می گفت تی و اونو پیدا می کرد یا از من میخواست براش بیارم که تو جشن عروسی دایی مجید اونوگم کرد.

واکسن 18 ماهگیشم 7 روز زودتر بخاطر تعطیلات عید یعنی 25 اسفند زدیم که فقط روز اولش یه کم اذیت شدالبته فقط روزش و شب خوابید و من اصلا اذیت نشدم


چند تا عکس از پپلی

-------------------------------------------------


شب عروسی دایی مجید (تو دستش سوئیچش)


سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391 5:49 PM نویسنده: سپهر چشمبراه نظرات: 0 نظر چاپ

سلاممم

سبزینه سال جدید تبریک می گم و براتون آرزوی سلامتی و تندرستی رو دارم و از خدای مهربون می خوام همیشه دل مامان و بابا و عمه و دایی ها و همه و همه شاد باشه تا بتونه این شادی رو به غنچه های زندگی هدیه کنه تا بتونن توی محیط آروم و بدون دغدغه بزرگ بشن .

---------------------------------------------------------------------------------------

اینم اسب سواری پسری


اسب سواری

سه شنبه 23 اسفند ماه سال 1390 00:36 AM نویسنده: سپهر چشمبراه نظرات: 0 نظر چاپ

سلاممم

امروز اومدم با یه دنیا شور مادرانه که می بینه پسرک یک ساله و ۵ ماهش بزرگ شده و با دل و جرات و شجاع بار اومده امروز با خاله سهیلا و پسری رفته بودیم پارک دولت و پسری در حال بازی کردن بود که از دور اسب دید و به طرفشون دوید و خیلی براشون ذوق می کرد و هر جا می رفتند دنبالشون می رفت من که اصلا فکرشم نمی کردم سپهرم بتونه خودش به تنهایی سوار اسب بشه بهش گفتم سوار اسب می شی و فقط خواستم بذارمش روی اسب و خودم همراهیش کنم که دیدم نه بابا خودشو محکم گرفته و آماده حرکته که من گفتم اول خیلی آهسته بره تا اگه ترسی داره فروکش بشه دو دستشو محکم گرفته بود و می گفت کترو کترو (صدای اسب) در می آورد  و همه جمعیتی که اونجا بودند پسری و برانداز می کردند و آفرین و ماشالله می گفتند و سنشو سوال می کردند و مرحبا می گفتند بعد از سه دور حاضر نبود که بیاد پایین خلاصه با یه ترفندی اونو اوردیم پایین  برا م چه لذتی داشت و چقدر خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم که بزرگ مرد کوچکم استوار و محکمه و با اعتماد بنفسی که داره میخواد دور و برشو خوب لمس کنه .

از خدای مهربونم میخوام که منم بعنوان مادر بتونم اونو در هر سنی که هست درک کنم و بتونم  موقعیت لازم رو برا شکوفا شدن استعدادش به کار بگیرم و کمکش کنم که دنیای اطرافشو خوب ببینه و بشناسه .

راستی ازش عکس گرفتم رو پست بعدی می گذارم


راه میان بر در زندگی این است که هم اکنون شاد باشید و احساس شادی کنید.

روندا برن

--


اینم چند تا عکس قدیمی از عسلم


همه چیزو میخوات امتحان کنه



بع بعی پرتقال از دستش گرفت و خورد پسری ترسید و گریه کرد

              اینم عکس آشتی با بع بعی شکمو 



با دقت عکس گرفتم دندوناش معلوم شه







زندگی زیباست اگر....

یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1390 03:49 AM نویسنده: سپهر چشمبراه نظرات: 0 نظر چاپ

برای همسری مهربان 

 ممنونم برای عشق بدون چشم داشتت ممنونم برای صبر وافر درقبال پدر بودنت ممنونم و خلاصه ممنون بابت همه خوبیهات ...

ببخش من رو بعضی وقتا اگه از فرط خستگی و تنهایی غر میزنم و  تو اون لحظه تو شنونده خوبی می شی و پذیرای حرفام و دلمو مثل آب روان می کنی عزیزم  صبر و حوصلت قابل تحسینه از سر کار که میای با اون همه خستگی که داری به روی خودت نمیاری وبا یه روحیه شاد و پرانرژی حال و هوای خونه رو پر از حس بودنت می کنی و با چه لذتی با غنچمون بازی میکنی که از گلی همچون تو می شکوفه و فضای خونه رو عطر آگین می کنه و که من با تمام وجود به تو افتخار می کنم و از مادری که تو را در دامن پاک خود پرورش داده تقدیر و تشکر دارم و از خدای خوبم میخام که منم بتونم پسری با این حسنات خوب تربیت کنم


عشق واقعی تو را کور می کند اما اگر به او اجازه دهی چشمهای تو را باز خواهد کرد.


---------------------------------------------------------------------------------------

سپهر هر کاریش کردم ظهر نخوابید تا اینکه آق بابا ساعت ۸ از سر کار اومد و بعد از بازی خستگیشونو با هم تقسیم کردند که حیفم اومد عکس به این بامزه ای رو نذارم


lپسر کوچولوی17 ماهم

سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390 6:32 PM نویسنده: سپهر چشمبراه نظرات: 0 نظر چاپ

می نویسم برای تو و احساسم

به لطف رب سپهر ما هر روز بزرگتر و داناتر و با هوش تر از قبل می شه و  کوله اش رو پر از تجربه های مختلف می کنه که بتونه در آینده از اونا به نحو احسن استفاده کنه و مامان و بابا هم با نقششون تو زندگیت سعی میکنن یه زندگی شیرین و شاد و آرومی برات بسازن و الگوی خوبی تو زندگیت باشن .

خیلی جمع همسالان خودت رو دوست داری و خوب ارتباط برقرار می کنی و نمی دونی وقتی میبینم که برای ارتباط برقرار کردن تلاش می کنی  چقدر برام دلچسبه چون احساس می کنم وقتم به بطالت نگذشته و ثمره تلاشمو دارم میبینم و خیلی خوشحال می شم که پسرم اجتماعی دارم البته نقش آق بابا خیلی موثره  و تشویق های بابایی که تکیه روی نکات مثبتم داره بیشتر باعث پیشرفتم تو این زمینه و هر زمینه ای دیگه می شه . هر وقت با بابایی میری بیرون خیلی پر انرژی میای خونه که شور و هیجانت لذت بخشه و فضای خونه رو پر از شادی و صدای خنده سه تامون می کنی .

شیطنتات بیشتر از قبل شده ولی چون من تو رو سپردم دست خدای مهربون از هر جهت خیالم راحته و بدون دغدغه می گذارم که دنیای اطرافت رو خوب لمس کنی و پخته بشی که رنگ عوض کردن چرخ روزگار نتونه تو رو از پا در بیاره

یه عادت بد یا نمیدونم مقتضای سنته که خیلی وسایلای خونه و وسایلای اسباب بازیهاتو این ور و اون ور میریزی مثلا چند روز پیش که خونه رو گردگیری میکردم متوجه شدم که یه لنگه از جورابتو از کمدت اورده بودی پشت ال سیدی گذاشته بودی که هم خنده دار بود و هم یه کوچولو نگران از این بی نظمی

وقتی میگییم بریم پارک سریعا میری سمت جاکفشی تا کفشتو بپوشی و بریم و با زبون شیرینت میگی پاک پاک و خودت از وسایل اسباب بازی مثل سرسره استفاده میکنی و  از پله هاش بالا میری و میای پایین و استقلال خودتو به ما نشون میدی و ما رو پر از غرور مادرانه و پدرانه میکنی. وقتی دایی محسن گیتار میزنه به اون زل میزنی و دقایقی بدون حرکت نظاره گر میشی و این علاقه تو رو به موسیقی نشون میده و جالب اینکه یه روز که خونه مامان فاطمه بودیم و تو خواب بودی و هوا هم ابری دایی محسن توی حیاط در حال گیتار زدن بود که یکدفعه از خواب پا شدی و هاج و واج بدو سمت حیاط می رفتی که همگی از این حرکت بامزت زدیم زیر خنده .

سه تا دندون بالا و دوتا پایین داری و هنوز نمیتونی غذا رو خوب بجوی که من غذارو برات کاملا نرم میکنم و بهت میدم اشتهات هم خدارو شکر خیلی خوب شده و خوب غذا میخوری ولی یه عادت البته عادت هم نمیشه بگی هر وقت نوشابه میبینی میخوای بخوری و خیلی التماش میکنی و میگی میکام و من تا جایی که بتونم سرتو گرم جایی دیگه می کنم که فراموش کنی و بعضی وقتا هم ناچارا یه کوچولو بهت میدم و با این موضوع نمیدونم باید چی کار کنم ولی ناگفته نماند تو خونه اصلا نوشابه مصرف نمیکنیم فقط وقتی خونه کسی میریم میبینی میخوای که امیدوارم وقتی بزرگ شدی و از مضراتش آشنا خودت دیگه به اون لب نزنی ...


------------------------------------------------

بران ، بران ، قایقت را ، نرم و سبک ، در مسیر آب ، با شور و شادی ، با خوشحالی و شادمانی که زندگی رویایی بیش نیست.

وین دایر